دخترک تنها

تنها که باشی زندگی سخت میگذرد...

حسرت...

خیلی وقت است مرده ام
دلــــــم می خواهد ببارم،کسی نپرسد
چرا؟. . . . . . . توچه میفهمی
این روزها ادای زنده ها را در میاورم
تظاهر به شادی می کنم ، حرف میزنم مثل همه
امـــــــــــــــــــــــــــا
بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را به حراج گذاشته ام
بی انصـــــــــــــــــاف
چانه نزن ... ....حسرت هایم به قیمت عمــــرم تمام شده...

 

 

[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 9:29 PM ] [ افسون ] [ ]

دروغ...

نگرانم برای روزهایی که می آیند تا از تو تاوان بگیرند، نگرانم برای پشیمانی ات زمانیکه هیچ سودی ندارد...

روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب آور بود...

اما روزها خواهد گذشت و تو آنچه را به من بخشیدی از دست دیگری باز پس خواهی گرفت...

اسم تو، صورت تو و یاد تو تنها یک چیز را بخاطر من می آورد... دروغ را!

 

[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 9:14 PM ] [ افسون ] [ ]

فراموشی...

حرفت که میشود با خنده میگویم: یادش بخیر، فراموشش کردم!

اما نمیدانند هنوز هم هرکس اشتباه تماس میگیرد، سست میشوم که نکند تو باشی!

 

[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 8:52 PM ] [ افسون ] [ ]

آفرین...

خواستی دیگر نباشی؟ آفرین! چه با اراده...

و لعنت به دبستانی که تو از درسهایش فقط تصمیم کبری را آموختی...

 

[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 8:29 PM ] [ افسون ] [ ]

برو...


گاهی وقتا توی رابطه ها نیازی نیست طرفت بهت بگه : بـــــــــــــرو !

همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره ...

همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی...

همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه...

و همین که ""حضور دیگران توی زندگیش پر رنگ تر از بودن تو باشه""

هزار بار سنگین تر از کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه!!!

پس برو قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی.

 

[ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ] [ 2:28 PM ] [ افسون ] [ ]

لبریز گفتن...

چقدر سخت است لبریز باشی از گفتن، ولی در هیچ سویت محرمی نباشد...

 

[ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ] [ 1:32 PM ] [ افسون ] [ ]

غریبه...

خدایا به تو سپردمش ... اما ازت یه خواهش دارم یه روزی ... یه جایی ... بغل یه غریبه

 مست مست ... بدجوری یاد من بندازش ...

 

[ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ] [ 1:42 AM ] [ افسون ] [ ]

مقصر...

مقصر تو نبودی! من بین آشغال ها دنبال گنج میگشتم...

 

[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ] [ 2:32 PM ] [ افسون ] [ ]

حرف...

بعضی حرفا رو نمیشه گفت ... باید خورد... ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت ... نه میشه خورد می مونه

سر دل! میشه دل تنگ! میشه بغض! میشه سکوت! میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چه مرگته...

 

[ شنبه دوازدهم مرداد 1392 ] [ 3:22 PM ] [ افسون ] [ ]

تاوان...

خوب است که گاهی بدانیم آنچه میکشیم درد بی او بودن نیست!

تاوان با او بودن است...

 

[ شنبه دوازدهم مرداد 1392 ] [ 2:27 PM ] [ افسون ] [ ]

دعا...

سلام دوستای خوبم...

هرکدومتون که زحمت کشیدین و یه سری به وبلاگم زدین، یه کار خیر انجام بدین. ۱۰ تا صلوات

 به نیت من بفرستین برای حل مشکل خاصی که چندروزی هست گریبانمو گرفته!

واقعا ممنونتون میشم. میدونم دل پاک زیاده و حتما دعای اون دلهای پاک زودتر به عرش میرسه...

[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 10:47 PM ] [ افسون ] [ ]

سکوت...

بعضی وقتا سکوت میکنی چون انقدر رنجیدی که نمیخوای حرفی بزنی...

بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعا حرفی واسه گفتن نداری...

گاه سکوت یه اعتراضه، گاهی هم انتظار...

اما بیشتر وقتا سکوت، واسه اینه که هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری، توصیف کنه...

 

[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 5:1 PM ] [ افسون ] [ ]

بدتر از رفتن...

[ سه شنبه هشتم مرداد 1392 ] [ 6:18 PM ] [ افسون ] [ ]

حالا که رفتی...

یادم می آید بی دعوت آمدی! گفتم برو نرفتی، ماندی!

گفتم حالا که ماندی بمان ولی پیش نرو! بگذار خودم باشم نه دیوانه ی عشق تو!

خندیدی! گمان کردم موافقی ولی نمیدانستم معنی خنده های تو با معنی خنده های

بقیه زمین تا آسمان فرق دارد...

ماندی، عاشقم کردی، خواندی و خواندی و خواندی، اما نشنیدی!

نشنیدی نعره های دل عاشق مرا در سکوت...

میخندیدی و من همچنان در حیرت که معنی خنده هایت چیست؟؟؟

نمیدانم غرق کدام تبسمت شدم که رفتی!

بی دعوت آمدی قبول، ناخواسته رفتی قبول!

ولی بی معرفت! چرا خاطراتت را جارو نکردی؟

گذاشتی برای من؟؟ برای رنجاندنم؟ برای شکنجه ام؟؟

حالا که رفتی برگرد پشت سرت را نگاه کن ببین چه گندی زدی به معشوقه ات!

حالا که رفتی برگرد یک لحظه و درست کن آنچه را که خراب کردی!

برگرد و برگردان به من خودم را...

تورا دیگر نمیخواهم. میدانی چرا؟؟ ارزش خواستن نداری ولی من خودم را میخواهم از تو!

همین حالا! لعنتی حالا که رفتی یک بار برگرد بگو تو عشق من بودی دختر!

برگرد و بگو که من عروسک بازی ات نبودم...

بگو که من باور کنم مردم را، بگو که راضی کنم دلم را!

بی معرفت ویران کردی، نگفتی دخترک توان ساختنش را ندارد؟!!!

بیچاره دلم! همین چندروز پیش رخت عزا را از تنش در آوردم انقدر تعجب کرده که

فکر میکند برگشته ای! فکر میکند داری درستش میکنی!

مانده ام لباس عزا را دوباره به تنش کنم یا بگویم ماسک زده ام بر صورتم دلخوش نباش!

 

 

 

 

[ یکشنبه ششم مرداد 1392 ] [ 7:35 PM ] [ افسون ] [ ]

دلتنگم...

دلتنگم!

اشتباه نکن!

بیشتر از آنکه دلم برای تو تنگ باشد، دلم برای منی تنگ است که تو را نمیشناخت...

 

[ شنبه پنجم مرداد 1392 ] [ 7:8 PM ] [ افسون ] [ ]